گل سنگ
نتوانستم!!!

ندارد چشم من تاب نگاه صحنه سازی ها
من یکرنگ بیزارم از این نیرنگ بازی ها
زرنگی نارفیقا نیست این، چون باز شد دستت
رفیقان را ز پا افکندن و گردن فرازی ها
تو چون کرکس، به مشتی استخوان دلبستگی داری
بنازم همت والای باز و بی نیازی ها
به میدانی که می بندند پای شهسواران را
تو طفل هرزه پو، باید کنی این ترک تازی ها
تو ظاهر ساز و من حق گو، ندارد غیر از این حاصل
من و از کس بریدن ها، تو و ناکس نوازی ها!
|+| نوشته شده توسط شقایق در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:27 |


