گل سنگ
می روم چون تو میخواهی!

دلم را امانت به هنگام رفتن ،
به جای دلت میگذارم
و من هم دلت را که نه
سنگی دل نما را به جای
دل
خون خود میگذارم
و حالا دگر
رفتهام من
تو پر التهابی و بی تاب
از رفتن من
ولی من و این قلب سنگی
به آسودگی راه طی مینماییم
برو با دل پر ز خونم
مدارا کن ای دوست
که من قصد پس دادن
این امانت ندارم
|+| نوشته شده توسط شقایق در جمعه چهارم آبان 1386 و ساعت 16:41 |


