![]() |
![]() |
|
|
تو قهر کردی و قهرت مصیبت شد و بارید!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط شقایق |
|
|
ایستاده بودم تنها جلو آمد دستم را گرفت گفت : می آیی بازی؟ گفتم : بازی کنید ! تماشاگرتان می شوم . گفت : نه ! تو تنهایی... تنهایی سخت است ! بیا در جمع ! گفتم : رسم بازی را نمی دانم ! گفت : یاد می گیری ! بنشین وسط ، چشمت راببند و مثلا گریه کن ! گفتم : این چه بازی ست دیگر؟ گفت : میفهمی... مثلا نشستم... بستم... گریستم... حلقه زدند دورم ، خواندند : دختره اینجا نشسته ... نشسته بودم گریه می کنه ... گریه می کردم زاری می کنه ... زاری می کردم نوبهار من ... نوبهارت شدم از برای من ... از برایت شدم چشماتو ببند ... چشمانم را بستم یکیو ببر ! یکیو نبر ! .... چشمانم را باز کردم ! که تو را ببرم ! نبودی... رفته بودی ! برده بودنت... رسم بازی این نبود که ! مگر نگفته بودی بازیست؟! می خواستی مرا ببازی؟ من که در تنهایی خودم ایستاده بودم ! چرا درون حلقه ام بردی ؟ چرا نشاندی ام؟ چرا گفتی چشمانت را ببند؟ چرا ...؟؟؟ تو که می خواستی نباشی چرا بازی ام دادی؟ نگاه کن ! دخترک هنوز اینجا نشسته ، گریه سر داده ! بند نمی آید که ! این بود بازی؟ ! حالا یاد گرفته ام ! حالا فهمیدم ! حالایی دیر ... اگر بازی اینست ! من بازی نمی خواهم ! دیگر نخواهم نشست ... چشمانم را هرگز نمی بندم ... دیگر از برای بازی گریه نخواهم کرد ... دیگر نمی برمت ... اگر بازی اینست... بگذار همان سستی زانوانم تکیه گاه تنهاییم باشد... بی همبازی ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 آبان1388ساعت 5:25 بعد از ظهر توسط شقایق |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تنهاترين ماندم , وقتي تو رفتي
زخم زمين ماندم , وقتي تو رفتي افسرده حالم و آرام! چون خلوت مرداب من بي طنين ماندم،وقتي تو رفتي بر شانه هايم ريخت برف زمستاني سرد و غمين ماندم,وقتي تو رفتي دلگير دلگيرم از کوچه ها , از شهر بي همنشين ماندم , وقتي تو رفتي.... تنهاترين ماندم وقتي تو رفتي … |
|
RSS
|