![]() |
![]() |
|
|
یه روزی گله کردم من از عالم مستی تو هم به دل گرفتی دل ما رو شکستی من از مستی نوشتم ولی قلب تو رنجید تو قهر کردی و قهرت مصیبت شد و بارید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط شقایق |
|
|
روزگارم زمانی که برای بار اول دیدمت آبی بود و بهاری، شادابیم، خنده هایم، همه در صورتم هویدا بود، همه را در رسیدن ِ به اهداف ِ تو خرج کردم! بخاطر ِ تو ، بخاطر ِ احساس ِ خودم! مگر من بهترین نبودم؟! چرا بدترین شدم؟! اگر اشتباه می کردم مگر تو راهنمایم نبودی؟ چه تفاوتی بین من با دیگران بود که مرا به قعر فرستادی دیگران را به اوج؟ رسم ِ روزگار ِ تو هم این بود باوفایان فدای بی وفایان بشوند؟!!! حتی برای راندنم از خود، آنقدر بزرگ نبودم که از خودت بشنوم... از شادابیم استفاده ها کردی و مرا در بیماری و سختی تهمتها زدی، بعد هم از خود راندی!!! روزی که دروغگویم خواندی یادت هست؟ چرا تو که برایم بزرگ بودی، بزرگوار بودی ، اینهمه شکسته شدی؟ کمی فکر کن! به خودت بازگرد به اعمالت، به سخنانت و به رفتارت با من! در تنهاییت بیاندیش، به احساس ِ پاکم که مورد ِ سوء برداشت شد! تو با من بد کردی روزگارم سیاه بود! تنهای تنها، نه دوستی که که پای درد ِ دلم بنشیند و نه راهنمایی که به من بگوید چگونه بلند بشوم؟ خرداد ِ سال قبل بود که زمین خوردنم را همگان دیدند! به زانو درآمدنم را همه شاهد بودند! کاش حداقل از دور به تماشا مینشستی سوختنم را، آن روزها حتی آه هم نکشیدم که مبادا مظلومی بسوزد، همه ی فریادهایم را حبس در سینه کردم! به کسی نگفتم جز با خدایم تو چه می دانی؟ چی می دانی که بر من چه گذشت؟ چیزی شنیدی و گذشتی و فراموش کردی! دریغ از سلامی! در تنهاییم سوختم و سوختم و دم برنیاوردم، روزگار ِ سیاهم را به کسی نشان ندادم. و تو گذراندی و من گذراندم و خدا دید
وقتی آمد! فکر نمیکردم با حضورش تحولی ایجاد شود برایم، او هم دوست شد که پای ِ درد ِ دلم بنشیند هم راهنما که بگوید به کدام راه بروم تا سلامت باشم. ارزشمندترین مردی که میشناسم، که ارزشی که برایش قائل شدم پشیمانیم را بدنبال نداشت... شاید خودش هم نمیداند برایم چه تحولی داشت، چه آرامشی، کاش قدرش را!!! از آن روزگار میگذرد! الان دنیایم آبی ست ...دوستانی دارم از شبنم ِ گل لطیفتر، راهنمایی بسان ِ کوه که گاه سنگ ِ صبور میشود برایم...و من چه سبکبال میشوم وقتی همصحبتش میشوم! زندگی ای آرام همسری مهربان و فرزندی گل. و اهدافی دست یافتنی و من چون کوه محکم، چون شقایق زیبا و چون دریا گاهی متلاطم گاهی آرام و بزرگ با گذشت و مهربانی ِ فراوان به اطرافیانم و یاد و خاطرات ِ مانی ِ عزیز که تا آخر ِ عمرم فراموشش نمیکنم. کاش وقتی میخواستی حتی یادی کنی از من به تهمتهایی که بر من روا داشتی فکر میکردی تا ببینی جایی برای یاد کردنت وجود دارد یا نه؟ کاش در خاطرت میسپردی مرا با همه ی زحمتهایی که برایت کشیدم چگونه و در چه حالی رها کردی! کاش بیش از این خود را در ذهن و قلبم ویران نمیکردی! اگر تو فراموش کردی من و خدا در خاطر داریم. و باز هم سکوت میکنم و نمیگویم ، میدانی؟؟؟؟ سکوت بدترین شکنجه است...و تو لایقش. من لایق ِ بهترینهای خدا بودم که الان دارمشان و از صمیم ِ فلب عشق میورزم. یاد ِ مانی هم برایم زیباست همیشه..همه جا. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط شقایق |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تنهاترين ماندم , وقتي تو رفتي
زخم زمين ماندم , وقتي تو رفتي افسرده حالم و آرام! چون خلوت مرداب من بي طنين ماندم،وقتي تو رفتي بر شانه هايم ريخت برف زمستاني سرد و غمين ماندم,وقتي تو رفتي دلگير دلگيرم از کوچه ها , از شهر بي همنشين ماندم , وقتي تو رفتي.... تنهاترين ماندم وقتي تو رفتي … |
|
RSS
|