![]() |
![]() |
|
|
با غرور مي گويم: من به خويش مغرورم واقِعيّتم اين است، از فروتني دورم هر کسي سرش خم بود از تواضعش گفتيد نام نفس من اين شد:"وصله اي که ناجورم" در غزل فروشي ها شاعرم نمي دانيد چونکه بي صدا گفتم:از فروش معذورم شعر من که بازي نيست، راه رنگ سازي نيست بين اين دورنگيها، من سياه و بي نورم. آنچه را که مي خواهيد، قلب من نمي فهمد من چرا نمي خواهم؟ ساده ام؟کَرَم؟ کورم؟ نغمه هاي پاکم را بينتان نمي بازم سر فرو نمي آرم چونکه سخت مغرورم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 تیر1387ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط شقایق |
|
|
جمعُ ضرب، حساب کتاب حاليش نبود! تو يه چش به هم زدن گر مي گرفت، عشقِ بي رنجُ عذاب حاليش نبود! دنبال سرابِ چشمات مي دويد! نرسيدن به سراب حاليش نبود! حرفاي خودش رُ رُک و راس مي زد، حرف زدن پشت نقاب حاليش نبود! توي خواب زنده گي مي کرد هميشه، اَلَکي بودن خواب حاليش نبود! من مي ترسوندمش از آخرِ کار، اما ترسُ اضطراب حاليش نبود! حالا هي بِهِش ميگم:"ديدي نموند؟ ديدي اون شعراي ناب حاليش نبود؟" اما دل تو سينه مُرده ، ساکته، اون از اولم جواب، حاليش نبود! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 5:7 بعد از ظهر توسط شقایق |
|
|
زير اين رنگ سپيد رو سياهند همه بين اين قوم نمان که تباهند همه دل ديوانه برو سر به بيراهه بزن که در اين وادي تنگ سر به راهند همه خويش را وسوسه کن، گندمي را بربا تا نگويند هنوز بي گناهند همه پاک و آزاد بخند بين اين مردم تلخ که به ديوانگي ات صد گواهند همه بايد آغاز شوي، بال پرواز شوي صبح در طالع توست، شامگاهند همه روي اين مشق سکوت خط فرياد بکش تا بدانند که باز اشتباهند همه بخت اين مردم شوم، رخت فرداي تو نيست چون که در شهر شکست، پادشاهند همه...
نغمه ام را نپذير! دل ديوانه نرو بين اين قوم بمان، بي پناهند همه
نغمه رضايي |
|
+ نوشته شده در
جمعه 7 تیر1387ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط شقایق |
|
|
بيا شب شعرم را با حرفهايت ستاره باران کن، بيا زير باران حرفهاي سهراب را تا آخر زمزمه کنيم. بيا با هم تکه اي از مهرباني را نقاشي کنيم. امشب بيا حوض خيالمان را تا آنجا که فضا دارد پر از ماهي و واژه کنيم. امشب قشنگتر از يلداست ، بيا تا خدا برويم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 تیر1387ساعت 1:42 قبل از ظهر توسط شقایق |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تنهاترين ماندم , وقتي تو رفتي
زخم زمين ماندم , وقتي تو رفتي افسرده حالم و آرام! چون خلوت مرداب من بي طنين ماندم،وقتي تو رفتي بر شانه هايم ريخت برف زمستاني سرد و غمين ماندم,وقتي تو رفتي دلگير دلگيرم از کوچه ها , از شهر بي همنشين ماندم , وقتي تو رفتي.... تنهاترين ماندم وقتي تو رفتي … |
|
RSS
|