![]() |
![]() |
|
|
جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت سر را به تازیانه او خم نمی کنم افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم زاری بر این سراچه ماتم نمیکنم با تازیانه های گرانبار جانگداز پندارد آنکه روح مرا رام کرده است جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است این بندگی، که زندگی اش نام کرده است بیمی به دل زمرگ ندارم که زندگی جز زهر غم نریخت شرابی به جام من گر من به تنگنای ملا آور حیات آسوده یک نفس زده باشم حرام من! تا دل به زندگی نسپارم، به صد فریب می پوشم از کرشمه هستی نگاه را هر صبح و شام چهره نهان میکنم به اشک تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را ای سرنوشت ازتو کجا میتوان گریخت؟ من راه آشیان خود از یاد برده ام یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن با من تلاش کن که بدانم نمرده ام! ای سرنوشت ، مرد نبردت منم بیا زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز شادم از این شکنجه،خدا را ، مکن دریغ روح مرا در آتش بیداد خود بسوز! ای سرنوشت!هستی من در نبرد توست بر من ببخش زندگی جاودانه را! منشین که دست مرگ زبندم رها کند محکم بزن به شانه من تازیانه را! فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 9:38 بعد از ظهر توسط شقایق |
|
|
الا حمایت تو رمز استقامت من
چنانکه سینه تو ، ساحل سلامت من دوباره دیدنت ای جان ، معاد موعود است قیام قامت قدیسیت ،قیامت من دل از تو بر نکنم جان من!جهانی نیز، اگر هر آینه خیزد پی ملامت من فنای درد تو زین پیش تر چرا نشدم؟ همین بس است ازل تا ابد ،ندامت من هوای فتح توام بود و تار و مار شدم غزل غزل ، همه دفترم غرامت من نه راه رفتنم از تو ، نه راه برگشتن همیشگی است در این منزلت،اقامت من چنین که نعره به نام تو میزنم در شهر به دار میکشد آخر مرا، شهامت من زخیل بوالهوسانم،تمیز آسانست: شکوه عشق تو در چشم من ، علامت من من و تو گمشده در یکدگر ، مبارکباد، حلول عشق تمام تو در تمامت من.
حسین منزوی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 شهریور1385ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط شقایق |
|
|
لحظه دیدار نزدیکست.
باز من دیوانه ام،مستم باز می لرزد ، دلم ، دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های! نخراشی بغلفت گونه ام را، تیغ های نپریشی صفای زلفکم را ، دست و آبرویم را نریزی دل! _ ای نخورده مست_ لحظه دیدار نزدیکست.
مهدی اخوان ثالث |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 0:9 قبل از ظهر توسط شقایق |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تنهاترين ماندم , وقتي تو رفتي
زخم زمين ماندم , وقتي تو رفتي افسرده حالم و آرام! چون خلوت مرداب من بي طنين ماندم،وقتي تو رفتي بر شانه هايم ريخت برف زمستاني سرد و غمين ماندم,وقتي تو رفتي دلگير دلگيرم از کوچه ها , از شهر بي همنشين ماندم , وقتي تو رفتي.... تنهاترين ماندم وقتي تو رفتي … |
|
RSS
|