تبليغاتX
گل سنگ

ندارد چشم من تاب نگاه صحنه سازی ها

من یکرنگ بیزارم از این نیرنگ بازی ها

زرنگی نارفیقا نیست این، چون باز شد دستت

رفیقان را ز پا افکندن و گردن فرازی ها

تو چون کرکس، به مشتی استخوان دلبستگی داری

بنازم همت والای باز و بی نیازی ها

به میدانی که می بندند پای شهسواران را

تو طفل هرزه پو، باید کنی این ترک تازی ها

تو ظاهر ساز و من حق گو، ندارد غیر از این حاصل

من و از کس بریدن ها، تو و ناکس نوازی ها!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:27  توسط شقایق | 

 


زيباي من سلام!

 

من از ديار عشق به تو نامه مي نويسم! اينجا همه پروانه ها در شعله شمع عاشقانه سوخته اند٬

 

بلبلان در كنار گل پژمرده شان آرام خوابيده اند٬ ماه تمام شب را به دنبال خورشيد مي گردد....



عمري مي خواستم كه عشق را با مداد رنگي هايم نقاشي كنم٬ غافل از اينكه عشق يعني

 

يكرنگي! اين حرف را روزي كه مرا با كلام خويش مسحور كرده بودي از نگاهت خواندم. چه

 

روز با شكوهي بود! آن روز آسمان را بين خودمان تقسيم كرديم: باران براي من٬خورشيد

 

براي تو٬برف براي من٬ستاره ها براي تو....



ولي از آن روز مدتها گذشته است. باراني كه سهم من بود از چشمان من باريد. به موهاي

 

سپيدم نگاه كن!همه مي گويند خيلي زود پير شده ام٬ ولي تو كه مي داني همان برف هايي كه

 

مال من بود بر سرم نشسته است. ناراحت نباش! به لبخند خورشيد و چشمك ستاره مي ارزيد....


من بازي عشق را به تو باختم. از باختن پشيمان نيستم٬ ولي اي كاش مي توانستم يك بار ديگر دلم را به تو ببازم. حيف كه ديگر نمي توانم٬ كمي شكسته شده ام. براي اين همه زيبايي نفس كم

 

مي آورم...



اين نامه را با قاصدك برايت مي فرستم. تا يكي دو روز ديگر به دستت مي رسد. تا آن موقع

 

من به اميد وصالت براي هميشه خوابيده ام. شك ندارم كه در زير خاك هم خواب تو را مي

 

بينم. از اين كه بيش ازاين طاقت نياوردم و اين قدر زود رفتني شده ام متاسفم

                              

 مرا ببخش٬ مجنون خوبي برايت نبودم...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:52  توسط شقایق | 

از تو مهربان تر کیست که دردهایم را با او در میان یگذارم و زخمهای دلم را پیش رویش بشمارم؟

 

از تو آیینه تر کیست که هزار توی روحم را به من نشان دهد، بی آنکه سرزنشم کند؟

 

در روزهایی که ابرها بی وقفه بالای سرم راه می روند، جز تو چه کسی زیر درخت بید می ایستد و برایم ترانه می خواند؟

 

در شبهایی که ماه و ستارگان و آتشکده ها و فانوسها هر یک به سویی می گریزند، جز تو چه کسی شمعی در دلم روشن میکند؟

 

خوبا!

 

مرا به خاطر همه نامه هایی که برای تو ننوشته ام، ببخش!

 

مرا به خاطر همه آوازهایی که برای تو نخوانده ام ،ببخش!

 

مرا به خاطر همه لبخندهایی که زندانی کرده ام و از تو دریغ داشته ام، ببخش!

 

من می توانستم در یک بعد از ظهر زیبا شاخه ای گل به تو بدهم، اما پاییز اجازه نداد.

 

من می توانستم کوزه هایت را پر از موج کنم، اما طوفان از راه رسید و موجها را با خود برد.

 

من می توانستم در یک صبح تازه و معطر سرم را روی شانه هایت بگذارم و گریه کنم، اما غرورم نگذاشت!

 

 

بهترینا!

 

 

صدایم را ببخش! لبهایم را ببخش! اشکهایم را ببخش!

 

از تو مهربان تر کیست که سرگذشت دستهایم را برایش بنویسم و از فاصله ها گله کنم؟

 

 

از تو آیینه تر کیست که قامت بر قامتش بایستم و احوال دلم را بپرسم؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 13:37  توسط شقایق | 

درآنجا برفراز قله‏ي كوه

دوپايم خسته از رنج دويدن

به خود گفتم كه در اين اوج ديگر

صدايم را خدا خواهد شنيدن

به سوي ابرهاي تيره پر زد

نگاه روشن اميدوارم

زدل فرياد كردم كاي خداوند

من اورا دوست دارم دوست دارم

صدايم رفت تا اعماق ظلمت

به هم زد خواب شوم اختران را

غبارآلوده و بي‏تاب كوبيد

در زرين قصر آسمان را

ملائك با هزاران دست كوچك

كلون سخت سنگين را كشيدند

زطوفان صداي بي‏شكيبم

به خود لرزيده بر ابري خزيدند

خدادر خواب رويابار خودبود

به زير پلك‏ها پنهان نگاهش

صدايم رفت و با اندوه ناليد

ميان پرده‏هاي خوابگاهش

صدا صدبار نوميدانه برخاست

كه عاصي گردد و بر وي بتازد

صدا مي‏خواست تا با پنجه‏ي خشم

حريم خواب اورا پاره سازد

صدا فرياد مي‏زد از سر درد

به هم كي ريزد اين خواب طلايي

من اينجا تشنه‏ي يك جرعه‏ي مهر

تو آنجا خفته بر تخت خدايي

ولي اينجا به سوي آسمانهاست

هنوز اين ديده‏ي اميدوارم

خدايا اين صدا را مي‏شناسي

من اورا دوست دارم دوست دارم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 21:44  توسط شقایق | 

 

لا لا لا لا نخواب سودي نداره همون بهتر که بشماري ستاره

همون بهتر که چشمات وا بمونه که ماه غصه اش نشه تنها بيداره

لا لا لا لا نخواب ميدون جنگه دست هر کي مي بيني يه تفنگه

يه عمره دور چشماش گشتم اما نفهميدم که اون چشما چه رنگه

                     بشين بازم دعا کن واسه اونکه ما رو اينجا گذاشت تنهاي تنها

 

لا لا لا لا نخواب اون راه دوره ،خدا مي دونه که حالش چه جوره

توي خلوت مي گم اينجا کسي نيست خدايیش که دلم خيلي صبوره

لا لا لا لا نخواب تيره اس چراغم مثه آتشفشان مي مونه داغم

به جون گلدونا کم غصه اي نيست هزار شب شد نيومد باز سراغم

 

لا لا لا لا نخواب خواب که دوا نيست دل ديوونه داشتن که خطا

مي گن دست از سرش بردار نمي شه آخه عاشق شدن که دست ما نيست

 

لا لا لا لا نخواب تنها مي مونم کمک کن قدر چشماتو بدونم

چرا چشمات پر خشم عزيزم مگه من مثله اون نامهربونم

 

لا لا لا لا نخواب سرما تو راه هميشه عمر خوشبختي کوتاه

ميگن با يه فرشته اونو ديدن دروغه جون دريا اشتباه

                 لا لا لا لا نخواب تنهايي زرده اگه طولاني شه مثله يه در

اگه چشم انتظار باشي که هيچي دروغ مي گي به دل که بر ميگرده

 

لا لا لا لا نخواب اشکت ذلاله مثه بارون، پاي نخل وصاله 

منو تو هم شب و هم قلبو کشتيم ولي اون چي چقدر اون بي خياله

 

لا لا لا لا نخواب دنيا خسيسه واسه کم آدمي خوب مي نويسه 

يکي لبهاش تو خوابم غرق خنده اس يکي پلکاش تو خوابم خيسه خيسه

 

لا لا لا لا نخواب اينجا سياهي پره اما تو تنگ قصه ماهي

اوني که ماها رو بيدار نگه داشت الهي خواب باشه الهي

لا لا لا لا نخواب تا اون بخوابه بشين انقدر تا که خورشيد بتابه

زموني که يقين کردي بيدار شد  بخواب با ياد عکسي که تو قابه

لا لا لا لا بخواب بيداره حالا ديگه بايد بخوابي پس لا لا لا لا

 

بخواب ديگه تو مي توني بخوابي ببين خورشيد اومد بالاي بالا

لا لا لا لا اينم بود سرنوشتم اين از امروزم و اين از گذشتم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 21:11  توسط شقایق | 

کار از يقين گذشته و مشکوک مانده‌ای

در ازدحام آينه،متروک مانده‌ای

در پنجه‌ای که با دل تو شور می‌زند

مانند ساز مشقی ناکوک مانده‌ای

شبها ستاره با تو به افلاک می‌رسيد

خاکستر شهابی و مفلوک مانده‌ای

وقتی زمان رويش انديشه می رسد

در کشتزار حادثه‌ها پوک مانده‌ای

من با تمام آنچه توئی عاشق توام

حتی اگر به من،به تو،مشکوک مانده‌ای...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 22:22  توسط شقایق | 

از کفر من  تا  دین  تو راهی به جز تردید نیست

دلخوش به فانوسم نکن اینجا مگر خورشید نیست؟

با حس ویرانی بیا، تا بشکند   دیوار   من

چیزی نگفتن بهتراز تکرار  طوطی وار  من

بی جستجو ایمان  ما از جنس عادت می شود

حتی  عبادت  بی عمل  وهم سعادت  می شود

با عشق آن سوی  خطرجایی برای  ترس نیست

در انتهای موعظه ، دیگر مجال درس نیست

کافر  اگر  عاشق  شود بی پرده مومن می شود

چیزی   شبیه   معجزه با عشق ممکن می شود

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 15:53  توسط شقایق | 

من که تسبیح نبودم،تو مرا چرخاندی

مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی

مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت

بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی

ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی

از همین نغمه تاریک مرا ترساندی

بر لبت نام خدا بود،خدا شاهد ماست

بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی

دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت

عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی

قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود

تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی

جمع کن:رشته ایمان دلم پاره شده ست

من که تسبیح نبودم،تو مرا چرخاندی؟

 

نغمه

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 20:41  توسط شقایق | 

 

 

دلم را امانت به هنگام رفتن ،

به جای دلت می‌گذارم

و من هم دلت را که نه

سنگی دل نما را به جای

دل               

خون خود می‌گذارم

و حالا دگر

رفته‌ام من

تو پر التهابی و بی تاب

از رفتن من

ولی من و این قلب سنگی

به آسودگی راه طی می‌نماییم

برو با دل پر ز خونم

مدارا کن ای دوست

که من قصد پس دادن

این امانت ندارم

 


 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 16:41  توسط شقایق | 

 

بعد از آن سيب من آدم شده‌ام مي داني !؟

باخيالات تو همدم شده ام مي داني ؟!

تشنه‌ي خاطره انگيز ترين بارانم

تشنه‌ي اشک چو شبنم شده ام مي داني !؟

اي سحر ! پشت شب پنجره هامان گل کن !

بي تو مثل شب عالم شده ام مي داني !؟

بي تو از هر چه بهار است دلم مي گيرد

بي تو عطر گل مريم شده ام ! مي داني !؟

*****

باز هم سيب نگاهي به تعارف بنشين !

به خدا باز من آدم شده ام مي داني !؟

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:6  توسط شقایق | 

 

-------دلم فریاد می خواهد

ولی در گوشه ای تنها

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا

چگونه!

با جنون خود مدارا می کنم هر شب

تورا گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

بدین سان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب -----------------------

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 14:51  توسط شقایق | 

 

پرستوی بهار من!   به لانه بازگشته ای  ترانه ساز گشته ای

 

خوش آمدی به خانه ات   خوش آمدی به لانه ات

 

ببین که آسمان شدم   پر از ستارگان شدم

 

تو بازگشتی  ای ز پای تا به سر صفا    تو بازگشتی  ای نمونه وفا

 

تو بازگشتی عاقبت

 

تو شعر آسمانیم   تو معنی جوانیم    خوش آمدی

 

به ارمغان چه ریزمت به پای دل؟؟

 

چه گوهری نثار مقدمت کنم به جای دل؟؟

 

بگو به من چه میدهی          بهای دل؟؟

 

مرا ز باده نگه دوباره مست میکنی؟

 

دوباره غافلم از آنچه بود و هست میکنی؟

 

در آسمان آرزو      تو تک ستاره منی

 

زپای تا به سر غمم   تویی که چاره منی

 

مرا ببخش اگر شبی گشودم عقده های دل

 

اگر که جسته ام زمی، شبی سیه     شفای دل

 

اگر به غیر گفته ام حکایت از گذشته ها

 

اگر که جسته ام ترا          به هر کجا، به هر سرا

 

مرا ببخش ای امید من  مرا نه از برای من            برای خاطر خدا

 

چگونه باورم شود گذشته روزهای غم؟

 

شکسته بالهای غم؟

 

و آن پرنده کشیده پر     نشسته روبروی من؟

 

چه ها کشیدم ای دریغ بعد تو؟     چه شامها که تا سحر گریستم

 

ببین که عشق با دلم چه میکند؟

 

ببین چگونه، پر جوانه میشوم

 

بگیر دستهای سرد من           به دستهای گرم خود

 

نگاه کن به چشم من            نگاه کن

 

که سر کشد به جان و دل       حرارت وجود تو

 

تب وفا شرر زند زتار من به پود تو

 

دگر ز پیش من مرو             دگر کنار من بمان

 

مباد چون بجوییم                  نبینی از منی نشان

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 23:34  توسط شقایق | 

 

كاش مي ديدم  چيست؟ 

آنچه  از چشم  تو تا عمق  وجودم  جاري است

آه  وقتي  كه تو  لبخند نگاهت را

مي تاباني

بال مژگان  بلندت  را 

مي خواباني

آه وقتي  كه توچشمانت

آن  جام  لبالب  از جاندارو را

سوي اين تشنه  جان سوخته  مي گرداني

موج  موسيقي  عشق

از دلم  مي گذرد

روح  گلرنگ  شراب

در  تنم  مي گردد

دست ويرانگر  شوق 

پرپرم  مي كند  اي  غنچه  رنگين  پر پر

من در آن  لحظه  كه  چشم  تو به من  مي نگرد

برگ خشكيده  ايمان  را

در  پنجه باد

رقص  شيطان  خواهش  را

در آتش  سبز

نور پنهاني  بخشش را

در چشمه مهر

اهتزاز  ابديت را مي بينم 

بيش  از اين سوي  نگاهت نتوانم  نگريست

اهتزاز  ابديت  را  ياراي  تماشايم  نيست

كاش  مي گفتي  چيست؟

آنچه  از چشم  تو تا عمق  وجودم جاري است؟؟؟

      

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 0:30  توسط شقایق | 

 

با دلم گفتم ای ساده!فراموشش کن

تا کجا چشم بر اين جاده؟!فراموشش کن

دست بردار از او٬خاطره بازی کافی است 

فرض کن گل نفرستاده٬فراموشش کن

ان نگاهی که دم اخر از او جا مانده

پيش او برده و پس داده فراموشش کن

مردمان نگهش قله نشينند....هنوز

دل که در دره نيفتاده فراموشش کن

گفتم اين تکه غزل را بفرستم نزدت

دل ولی گفت:"نشو ساده!فراموشش کن"

به شما بر نخورد حال غزل بود و گذشت

اتفاقی است که افتاده فراموشش کن.............

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 23:36  توسط شقایق | 

 

آسمان اشک مریز

دست من پر شده از آب دو چشم

  صورتم پر شده از آتش خشم

      ز چه می نا لی تو!؟

     اشکها مال من است

 باد و باران اگر چه ز توست

                  ولی...

آه و دلتنگی قبل از باران همگی مال من است

 

 

      من زاده دامان غمم! هیچ کسم نیست

    جز اشک در این غمکده فریاد رسم نیست