تبليغاتX
گل سنگ

دلگيرم از رفيق ،


 که روزي بزرگ مي خواندت ، روزي رفيق و روزي ...


وقتي تازيانه هاي تلخ رفاقت به جان اصابت مي کند ،

جاري مي شود ، تکثير مي شود تا به دل بنشيند ،

زخمي بنشاند

و

مغلوبت کند

و چه بسيارند

رفيقان!!! 

سعید پور محمودی  عزیز

+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط شقایق | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط شقایق | 

مي خواهي بروي ؟!

 پس بي بهانه برو !

 بيدار نکن خاطره هاي خواب آلوده را ...

صدايت همان صدا ،

نگاهت نـاتـني و دستهايت سرد است ،

و من مي دانم : محبت ساختگيـت ،

عشق دروغينت و چشمان پر فريبت ،

آخر روزي گرفتارت خواهند ساخت ...

نه محبت پول خرديـست در دستان تو ،

 و نه من گدايي هستـم دست گشوده فرا روي تو !

نه ، نه عزيزم ، اين ممکن نيست !

چون وقارم همانند قلبم شکستـني نيست ...

مي خواهي بروي ؟

اين راه ، اين هم تو !

ولي حالا که مي روي ،

بدان : هر گاه خواستي برگردي ،

بسترت بالشي خاردار خواهد بود ،

 و پيشوازت چشمانيست که ديگر هيچگاه گرماي نگاهشان را حس نخواهي کرد ...

 مي خواهي بروي ؟

پس نه حرفي بزن و نه چيزي بگو ،

 ديگر حتي نگاهـم هم نکن !

 نيست شو چون غريبه ها در مه و دود ...

 دلبستـه چه چيزي بودي ،

 که نـتوانستي بگويي ؟!

و اکنون در پي ديدن هزاران عيب مني ! مي خواهي بروي ،

بي بهانه برو ...

+ نوشته شده در  شنبه 22 فروردین1388ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط شقایق | 

خدا کند نفسش مست نسترن باشد

کسي که دوست ندارد کنار من باشد

چرا هميشه رگ سر نوشت زخمي من

تمام زندگي اش بال و پر زدن باشد

بگو کجا ببرم پاره هاي روحم را

کجاست آنکه بخواهد مرا بدن باشد

چه بي ملاحظه گردن به عاشقي داد م

به مسلخي که نبايد سري به تن باشد

کلاف پيله به بازوي اين پرنده ببند

که هم لباس رهايي و هم کفن باشد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط شقایق | 


بس ِ دنيا ديگه بس ِ تو ديگه کار نده دستم

من به ساز ِ تو مي رقصم،تو بزن تا من برقصم!

طاقتو صبر و قرارم،دلمو يارو ديارم

همه چيم رفته زدستم،تو بزن تا من برقصم

اگه من همش ميرقصم،اگه من هميشه مستم

از کار ِ دنيا ميترسم

توي اين شهر ِغريبا،چه توو شادي چه توو غمها

هر جا هستي با تو هستم!

 خداي من! تو را قسم به حررررمت شکوه و غم

مگيرش از من!

نياور آن زمان که او به عشق ِ تازه روو کند.

نياور اي خدا که او به خون ِ من وضو کند.

مگيرش از من!


دريا! دريا منو صدا کن

خاکو با آب دوباره آشنا کن


دريا دلم گرفته منو از اين گرفتگي رها کن


دريا با من حرف بزن


نذار منو موجا به ساحل بدن


دريا جوابم بده !دريا جوابم بده!


من چه کنم تو خودت ميل جدايي داشتي


من چه کنم تو خودت قصد رهايي داشتي


ديوونه ي من آسوده برگرد


اين آشيونه نگذار بشه سرد.




+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط شقایق | 

لب تو میوه ی ممنوع، ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ ِ تو دل کند نشد!

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل ِ من جای ِ خودش را دارد.

جانشین ِ تو در این سینه، خداوند نشد



+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط شقایق | 

شاید اشتباهه اما عاشقا دروغ می گن

آدمای مهربون و باوفا دروغ می گن


اونا كه می گن كه تا همیشه دیوونتن


بذا بی پرده بگم كه به شما دروغ می گن


اونا كه می آن به این بهونه ها، كه اومدن


از توی شهر قشنگ قصه ها، دروغ می گن


اونا كه فدات بشم تكیه كلامشون شده


به تموم آسمونا، به خدا دروغ می گن


اونا كه با قسم و آیه می خوان بهت بگن


تا قیامت نمی شن ازت جدا، دروغ می گن
+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط شقایق | 

دلم ِ من خیلی گرفته، تا قیامت وا نمیشه

میدونم تنهاتر از من روو زمین پیدا نمیشه

دل ِ من گرفته از اومدن ِ تو !

دیدن ِ دوباره و دلبستن ِ  تو !

دوباره اومدنت مثل ِ یه درده

گریه ی ابر به کویر ِ خشک و زرده!

وقتی محتاج ِ تو بودم تو کجا گمشده بودی؟

حالا برگشتی که از من مونده خاکستر و دودی!

خون ِ گرم شعله بودی ولی افسوس

توی قلب ِ سرد ِ خاکستر چکیدی 

مرهم ِ زخمای کهنه ام تو بودی تو!

من دیگه تموم شدم تو دیر رسیدی...

تو دیر رسیدی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط شقایق | 

می روی تا با نبودن عشق را پرپر کنی؟

می روی با اشک حسرت دیده ام را تر کنی؟

آن همه گفتی نگاهم با نگاهت زنده است!

من نباشم می توانی روزها را سر کنی؟

در نبودت گریه کردم، آینه احساس کرد!

آینه شو، گریه ام را حس کنی، باور کنی.

سبز در عشقت شدم کم کم تو دانستی ولی،

عاقبت می خواستی در فلب من خنجر کنی.

بعد تو در سینه نامت می شود یک خاطره،

کاش می شد قصه ی عشق مرا باور کنی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط شقایق | 


من همان قاب ِ تهی خسته و بی تصویرم


که برای تو و تصویر دلت می میرم

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط شقایق |